فعالان مخالف جنگ استدلال میکنند که جنگ امریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی، باعث خرابی «زیرساختها» و کشته شدن «غیرنظامیان» میشود. در این نوشتار تلاش کردهام به تفصیل به مغالطات منطقی این استدلالها بپردازم و بگویم چرا این دسته از افراد، مساله را اشتباه میبینند. اگر مخالف جنگ هستید، بسیار خوشحال میشوم که این نوشته را بخوانید و نظرتان را بنویسید، شاید از این طریق گفتگویی صورت بگیرد تا دو طرف -موافق و مخالف جنگ- بتوانند موضع یکدیگر را بیشتر درک کنند.
حملهی نظامی اسرائیل و امریکا به ایران که با کشته شدن علی خامنهای و سرداران سپاه شروع شد و اکنون نیز با بمباران مراکز نظامی جمهوری اسلامی ادامه دارد، باعث بحثهای زیادی بین «موافقین» و «مخالفین» این کارزار نظامی شده است. عمده استدلال مخالفان این کارزار نظامی، خرابی «زیرساختها» در ایران و کشته شدن «غیرنظامیان» است.
در بسیاری از بحثهای امروز دربارهٔ ایران، جنگ بهگونهای تصویر میشود که گویی پدیدهای تازه است؛ چیزی که با ورود بازیگران خارجی اکنون به مرحلهی تازهای رسیده است. اما برای بسیاری از ایرانیان، جنگ بسیار زودتر از اینها شروع شده است. این جنگ نه در آسمان، بلکه در درون کشور آغاز شد؛ جنگی طولانی و مستمر که جمهوری اسلامی طی چهار دهه علیه جامعهٔ ایران پیش برده است.
جنگ جمهوری اسلامی علیه مردم ایران اگرچه از نظر «سر و صدا» کمصدا تر از بمبهای امریکایی و اسرائيلی بوده، اما تلفات آن به مراتب بیشتر از کارزار نظامی است. این جنگ طی چهار دهه، در خیابانها، در زندانها، در اعدامهای دستهجمعی، در سرکوب سیستماتیک زنان، در نابودی امید نسلها و در ویران کردن نهادهای مدنی و فروپاشی اقتصادی شکل گرفته است.
جنگ یعنی حکومتی که با مردم خود همچون نیرویی اشغالگر رفتار میکند؛ مردمی که به جای شهروند، اغلب به چشم تهدید دیده میشوند.
از این منظر، ویرانی ایران پدیدهای تازه نیست. ویرانی فقط با بمب به وجود نمیآید. کشوری میتواند پیش از آنکه ساختمانهایش فرو بریزند، از درون فرسوده شود. فساد گسترده، سرکوب مداوم، بیکفایتی ساختاری، ایدئولوژی مرگطلب، فرار مغزها، نابودی محیط زیست، فروپاشی اقتصاد، سقوط اخلاق عمومی در ساختار قدرت و تحقیر مداوم شهروندان، همگی شکلهایی از همان ویرانیاند. در این معنا، ایران سالهاست در روندی طولانی از تخریب قرار گرفته است؛ روندی که عامل اصلی آن نه بازیگران خارجی، بلکه ساختار سیاسی حاکم بر کشور بوده است.
در بحثهای اخلاقی دربارهٔ خشونت و جنگ، معمولاً بر تلفات غیرنظامیان تأکید میشود؛ تأکیدی که کاملاً بجاست. جان غیرنظامیان حرمت دارد و هیچ انسان شرافتمندی از مرگ مردم عادی خرسند نمیشود. اما پرسش مهم این است که نقطهٔ آغاز این محاسبهٔ اخلاقی کجاست. آیا باید ترازوی خون را از زمانی آغاز کرد که قدرتهای خارجی وارد صحنه میشوند، یا از زمانی که یک حکومت طی دههها خشونت سیستماتیک را علیه مردم خود به کار میگیرد؟
واقعیت این است که جمهوری اسلامی بارها نشان داده که برای حفظ خود، سرکوب و حتی کشتار شهروندان را نه استثنا، بلکه ابزاری برای بقا میداند. در چنین شرایطی، تمرکز صرف بر خشونتهای احتمالی بیرونی، بدون در نظر گرفتن خشونت ساختاری و طولانیمدت درون کشور، تصویری ناقص از واقعیت ارائه میدهد.
بسیاری از ناظران تلاش میکنند خود را در میانهٔ این جدال تعریف کنند: نه در کنار حکومت و نه در کنار کسانی که از فشار خارجی یا حتی گزینهٔ نظامی سخن میگویند. این موقعیت از نظر روانی قابل درک است؛ هیچ انسان عاقلی خواهان جنگ نیست. اما مسئله این است که گاه «ایستادن در وسط» به معنای بیطرفی واقعی نیست، بلکه به معنای نادیده گرفتن ریشهٔ اصلی بحران است. اگر علت بنیادی بحران دیده نشود، تحلیلها اغلب به برخورد با نشانهها محدود میشوند، نه با منشأ مشکل.
یکی از پیشنهادهایی که در این بحثها مطرح میشود، بازگشت به «راههای مدنی» است. این پیشنهاد در ظاهر جذاب و انسانی است. اما پرسش اساسی این است که دقیقاً کدام راه مدنی؟ در چهار دههٔ گذشته، جامعهٔ ایران تقریباً تمام اشکال کنش مدنی را آزموده است: از مشارکت در انتخابات تا اصلاحطلبی، از فعالیت مطبوعاتی و فرهنگی تا اعتراضهای صنفی و خیابانی، از مطالبهگری مسالمتآمیز تا تلاش برای گسترش جامعهٔ مدنی. بسیاری از این تلاشها با هزینههای سنگینی همراه بودهاند؛ زندان، گلوله، شکنجه، اعدام، پروندهسازی و حذف سیستماتیک فعالان.
در نتیجه، جامعهٔ ایران به این نتیجه رسیده است که این نظام سیاسی اساساً اصلاحپذیر نیست. کسانی که امروز از فشار حداکثری یا حتی از مداخلهٔ خارجی سخن میگویند، لزوماً شیفتهٔ جنگ یا خشونت نیستند. بسیاری از آنان همان کسانیاند که سالها به اصلاح تدریجی، گفتوگو، صندوق رأی و تغییر کمهزینه امید داشتند. حمایت آنان از گزینههای سختتر، اگرچه میتواند محل نقد باشد، اغلب از سر هیجان یا میل به خشونت نیست، بلکه از تجربهٔ طولانی بنبست سیاسی ناشی میشود.
با این حال، مخالفت با جنگ موضعی مشروع و قابل احترام است. اما اگر کسی با جنگ مخالف است، لازم است بدیل عملی خود را نیز روشن کند. چگونه میتوان حکومتی را که تقریباً تمام ابزارهای قهر، امنیت، تبلیغات، اقتصاد رانتی و سرکوب را در اختیار دارد، صرفاً از طریق کنش مدنی عقب راند؟ با کدام ابزار؟ با کدام سازماندهی؟ با چه توازن قوایی؟ و در چه بازهٔ زمانی؟
دعوت به «راههای مدنی» بدون پاسخ روشن به این پرسشها، اغلب بیش از آنکه یک راهبرد باشد، به نوعی تسکین وجدان شبیه میشود. کنش مدنی زمانی معنا پیدا میکند که طرف مقابل حداقلی از ظرفیت پاسخگویی، عقبنشینی یا شرم سیاسی داشته باشد. تجربهٔ جمهوری اسلامی برای بسیاری از ایرانیان نشان داده است که این حکومت نه تنها چنین ظرفیتی ندارد، بلکه بقای خود را در نابودی هر امکان مدنی میبیند.
از این منظر، آنچه امروز رخ میدهد صرفاً آغاز یک جنگ تازه نیست. بلکه ادامهٔ جنگی است که سالها پیش آغاز شده است: جنگی علیه آزادی، علیه کرامت شهروندی و علیه امکان زندگی عادی در یک جامعهٔ مدرن. حذف آزادیها، اعدامها، حجاب اجباری، سرکوب اقوام، کشتار معترضان، زندانی کردن روشنفکران، غارت منابع ملی و صدور بحران به بیرون از مرزها، همه بخشی از همان روند طولانی بودهاند. رویدادهای اخیر شاید فقط پرده را کنار زدهاند و خشونتی را که سالها جریان داشته آشکارتر کردهاند.
نگرانی دربارهٔ آیندهٔ ایران، دربارهٔ جامعهای خشمگین و زخمی، نگرانی مشترک بسیاری از ایرانیان است. اما در تحلیل این وضعیت، تشخیص درست علت و معلول اهمیت حیاتی دارد. نمیتوان نظامی را که سرچشمهٔ بخش بزرگی از این ویرانیها بوده به حاشیه برد و در عوض تمام خشم و نگرانی را متوجه پیامدهای بیرونی بحران کرد.
در عین حال، گفتوگو باید باز بماند. جامعهای که نتواند دربارهٔ دشوارترین پرسشهای خود گفتوگو کند، راهی به سوی آینده نخواهد یافت. مخالفت با حملهٔ خارجی لزوماً به معنای حمایت از حکومت نیست، همانطور که حمایت از فشار علیه مراکز قدرت رژیم نیز لزوماً نشانهٔ جنگطلبی یا بیرحمی نیست.
آنچه بیش از هر چیز ضروری است، صداقت در بیان راهحلهاست. اگر هنوز راهی عملی و مؤثر برای عبور از جمهوری اسلامی بدون فشار خارجی یا گزینهٔ نظامی وجود دارد، باید آن راه بهطور روشن و دقیق توضیح داده شود: با ابزارها، هزینهها، زمانبندی و امکانهای واقعی آن.
برای بسیاری از مردم ایران، دیگر بیان کلیِ «بازگشت به راههای مدنی» بدون توضیح دربارهٔ امکان تحقق آن قانعکننده نیست. زیرا جامعهٔ ایران بهای آزمودن بسیاری از این راهها را پیشتر با خون، جوانی و زندگی خود پرداخته است.
هیچکس از جنگ خوشحال نیست و هیچکس از ویرانی لذت نمیبرد. اما واقعیتی که بسیاری از ایرانیان با آن روبهرو شدهاند این است که جمهوری اسلامی خود به نوعی جنگ دائمی علیه جامعه تبدیل شده است؛ جنگی که نه تنها کشور را فرسوده کرده، بلکه مهمترین مانع در برابر هر مسیر مدنی برای نجات ایران بوده است.




