چرا حوصله‌ی آدم‌ها را ندارم؟

دوست دوران دانشجویی‌ام از آلمان تماس گرفت و گفت که برای شب ژانویه، پنج شب به پاریس می‌آید- خانه‌ی من- که با هم به قول خودش، این چند روز را خوش بگذرانیم.

به او خیلی رک و راست گفتم پنج روز با من بودن، برای تویی که آدم شاد و خوش‌گذرانی هستی، خوش نمی‌گذرد! گفتم من آدم گوشت‌تلخی هستم و باور کن برای خودت می‌گویم: یکی دو شب بیشتر نیا! نمی‌دانم به او بر خورد یا نه. (حتما بر خورده، من هم باشم شاید ناراحت شوم- ولی باید این فرهنگ رک بودن را جا انداخت به هر حال).

از این مساله که بگذریم، باید بگویم که برایم خیلی عجیب است که چرا تحمل آدم‌ها را ندارم؟ در عین اینکه تنهای تنها هستم و در طول شبانه روز، حداکثر چند بار دهانم برای صحبت کردن باز می‌شود (آن هم مواقع خرید و یا گفتگوی اسکایپی با یکی از دوستان نزدیکم) و به شدت نیاز به هم‌صحبت و بودن در اجتماع را دارم، اما انقدر از آدم‌ها فراری‌ام؟ این چه تناقض عجیبی‌ست که با آن دست و پنجه نرم می‌کنم؟

نمی‌دانم. نمی‌فهمم.
شاید چون الان زندگیم یک جورهایی موقتی شده، ترجیح داده‌ام بچپم در لاک خودم. شاید هم از تنبلی‌ام است. و به دنبال راحتی هستم. طبیعتا برقراری رابطه هم دشوار است و از آن‌جا که دیالکتیک این دنیا، بده و بستان است، برای داشتن یک رابطه نیز باید داد و ستاند. من اما با بخش «دادنش» مشکل دارم! و فقط دنبال این هستم که بگیرم! خب معلوم است که نتیجه‌اش این می‌شود!

مطالب مرتبط