من و سایهام
قصهی زندگیام را،
که همچون یک سمفونی فیالبداهه،
با سایهای چسبیده به من،
که لحظهلحظهاش را قلم میزند
سپری میکنم.
سایهای که نمیدانم با من است یا بر من، بیمن است یا از من؟
سایهای که اسم مرا برای این قصه انتخاب کرده
قصهی نوشته شدهای که «سرنوشت» مینامند
سایهام، چسبیده به من، مسیر «سرنوشت» را طی میکند
درست آنگونه که باید باشد
سایهام گاهی با من حرف میزند:
در مستی!
و اتاقی پر از دود!
پیک پشت پیک، و سیگار پشت سیگار،
به سایهام میگویم که اسم مرا از این قصه خط بزن
و مرا از نمایشنامهی «سرنوشت» بیرون کن
سایهام میگوید:
تو هستی. چون باید باشی
جایگاه تو در قصهی زندگی مشخص است
همهی سکانسها را باید طی کنی
بی برو و برگرد
بدون ذرهای کم و زیاد
تو داری نمایشنامه را اجرا میکنی، و باید آن را تمام کنی
آرزوی نیستی نکن
آرامبگیر و باش




