سکس، خواب و زندگی
یک داروی آرامبخشی دارم، که وقتی در دوز بالا مصرف میکنم، خیلی راحت خوابهایی را که در طول شب میبینم، بهخاطر میآورم؛ جزء به جزء و صحنه به صحنه. لاکردار انگار میرود آن گوشه موشه مغزم، و با یک دوربین فیلمبرداری کیفیت بالا، تصاویر اچدی را به حافظه مغزم میفرستد و با کدگذاری، از پاکشدنش جلوگیری میکند!
خواب، یکی از پدیدههای عجیب است. دیشب خواب دیدم با یک نفر رابطه جنسی داشتم که در بیداری، محال است این اتفاق بیافتد! اتفاقات حین خوابم در صبح امروز پس از بیداری، صحنه به صحنه و مو به مو، درست مثل یک فیلم پورن، در ذهنم رژه رفت.
رابطه جنسی در سیسالگی مثل هر چیز دیگر، پختهتر میشود به گمانم. دیگر از آن بازیگوشیهای سکسی نوجوانی و جوانی خبری نیست و این «معنا»ست که بر هر چیز دیگر مقدم میشود. این معنا البته باید در مغز آدمی ساخته شود. آنقدر باید چکش زد و چپ و راستش کرد تا بتوان از آن توشهای درست کرد برای ادامه راه زندگی؛ راهی پر پیچ و خم بیمعنا (برای من) که به ناکجا آباد میرود که رفته باشد.




