بازگشت به پاریس
ما که در عنفوان جوانی، بحران میانسالی را تجربه کردیم و به لطف و عنایت جمهوری اسلامی، تبعید شدیم و عشقمان هم شکست خورد و دچار افسردگی شدیم و با هزار و یک بدبختی...
ما که در عنفوان جوانی، بحران میانسالی را تجربه کردیم و به لطف و عنایت جمهوری اسلامی، تبعید شدیم و عشقمان هم شکست خورد و دچار افسردگی شدیم و با هزار و یک بدبختی...
خواب دیدم آن غدهای که نمیدانم چرا از کف خانه درآمده بود، انقدر بزرگ شده که تخت خوابمان را تا لبهی پنجره بالا برده است. تو ترسیدهای… خانهی کوچکمان، جای وحشتناکی شده است… نترس...
«الف»، «ب» را دوست دارد. «ب»، «ج» را دوست دارد و «ج»، «الف» را. چه خر تو خری!
واتیکان مرا یاد مشهد انداخت. درست مثل صحنهای جمهوری و اسماعیل طلا، که از جایجایش خاطره دارم. عاشق فرهنگ ایتالیاییها شدهام. خیلی شبیه خودمان هستند. این را از خیلیها شنیده بودم اما در این...
سوار اتوبوس پراگ-برلین میشوم که یک مسیر پنج ساعته به سمت آلمان را شروع کنم. رمانی که با خودم به سفر آوردهام را باز میکنم و شروع میکنم به خواندن. دو صفحه که میخوانم،...
دور تازهی سفرهایم از فردا شروع میشود. بیشتر شهرهای نادیدهی اروپا خواهد بود. شروعش با پراگ است که با اینکه سه بار به آنجا رفتهام، اما چون در دوران جاهلیت بودم، از عکاسی در...
به محض اینکه کلید را بر روی قفل خانهی ۱۲ متریام میاندازم و چراغ را روشن میکنم، میبینم که سوسکها با اضطراب زیاد در حال فرار کردن از روی میز تحریر و آشپزخانهی کوچکم...
ای پرستوهای خسته که غبار هر سفر به بالهاتون نشسته آیا هنوزهم می گذرید ز شهری که زمونه به رویم درهاشو بسته… (+)
گفتگوی یکی از برادران دالتون را میخواندم. خیلی جالب است که در ایران، همهچیز به طور سیستماتیک به یغما میرود و مردم هم چون خشونتطلب نیستند، مجبورند زبان به کام بگیرند و سکوت اختیار...
ای سعدی… تو که بودی؟ چه بودی؟ چه در وجودت بود که روح و روان آدم را بعد از قرنها به آتش میکشی بی انصاف؟ «ندانم از من خسته جگر چه میخواهی دلم به...